سال نو ایرانیان مبارک باد

سال 1387 خورشیدی برابر با سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی و 2567 شاهنشاهی . اگرچه حضرت محمد 1387سال پیش هجرت کرد ولی سرزمین آریایی من 5645 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت 2361 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1182 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از1387 سال است

 

چهار شنبه سوري اگر چه يك پندار نادرست ازآيين هاي گوناگون است و بعد از اسلام زاييده شده ،باري به هر جهت ريشه در فرهنگ ايراني دارد و به ديد ه من بايد هرجشن ايراني كه ريشه در فرهنگ ما دارد پرشكوه برگزار شود. اگر چه جشن چهارشنبه سوري از دل دين بهي بيرون امده اما اكنون رنگ ديني خود را از دست داده و جايگاه زادگاني و كشوري يافته است، كه بايد به هر روي پسنديده نگهباني شود.

سفره هفت سین

 سفره اي که ايراني ها به هنگام نوروز بر پا ميکردند حتما جالبه بدونيد که بر سر اين سفره 15 چيز مختلف قرار مي دادند که اين ها عبارت اند از :

1.آب : نماد و نشانه ي رواني و تداوم حرکت است

2.آينه :  نشانه شفافيت

3.شمع: نشانه  پايداري نور

4.کتاب :مقدس   

5.سيب : نشانه عشق و دلدادگي

6.گل بيدمشک : (گل مخصوص ماه اسفند)

7.ماهي : نشانه ماهي که سپري شده است

8.نارنج : نشانه گوي زمين

9.تخم مرغ :نشانه زاد ولد و تولد

10.پول : نشانه ثروت و فراواني(((منظور سکه نيست))

11. يک نوع نان از هفت نوع حبوبات

12.آجيل لورک از هفت نوع حبوبات

13.سه تا سبزه :نشانه شادي و خرمي

14.انار: گياه محترم و خجسته زرتشتيان

15. (((پانزدهمي رو بلد نيستم شرمنده)))

 

شايد اين سوال براتون پيش بياد که چرا امروزه اين سفره به سفره هفت سين مشهور شده؟؟

در جواب بايد بگم که اين 15 چيز را درهفت سيني چيني قرار مي دادند و بدان جهت اشتباها به هفت سين مشهور شده .

شبي دل بود و دلدار خردمند
 دل از ديدارِ دلبر شاد و خرسند

که با بانگ « بَنان » و نام ايـران
  دو چشمم شد زشور عشق، گريان

چو دلبر شور و اشک شوق را ديد
 به شيريني، زمن مستانه پرسيد

بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟
 که بي مهرش، دلي گر هست، دل نيست

به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم
و در را جز به روي « عشق » بستيم

به يُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتيم
 و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم

وطـن، يعني درختي ريشه در خاک
 اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک

وطـن، خـاکـي سـراسـر افـتـخار است
 که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است

وطـن، يعني نـژاد آريـايـي
 نـجـابت، مـهـرورزي، بـاصفايي

وطـن، يعني سرودِ رقص و آتش
 به استقبال« نـوروزِ » فـره وش

وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاويد
 کـه دل را مي بـرد تـا اوج خـورشـيـد

وطـن، يعني « اوسـتـا » خواندن دل
 بـه آيـيـن « اهــورا » مـانـدن دل

وطـن، شوش و چغازنبيل و کارون
 ارس، زاينده رود و موج جيحون

وطـن، تير و کمان « آرش » ماست
 سـيـاوش هاي غرق آتش ماست

وطـن، « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست
 کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت

وطـن، آواي « رخش » و بانگ شبديز
 خروش « رسـتـم » و گلبانگ پـرويـز

وطـن، چنگ است بر چنگ نکيسا
 سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا

وطـن، نقش و نگار تخت جمشيد
 شـکـوه روزگـار تخت جمشيد

وطـن، منشور آزادي کـورش
 شکوه جوشش خون سـيـاوش

وطـن، خرم زدين « بـابـک » پاک
 که رنگين شد زخونش چهره ي خاک

وطـن، « يعقوب ليث » آرَد پديدار
 و يا « نـادر » شَـه پـيـروز افـشـار

وطـن، را لاله هاي سرنگون است
 زِياد « آريوبرزن » غرق خون است

به يک روزش طلوع « مازيار » است
 دگر روزش « ابو مسلم » به کار است

وطـن، يعني دو دست پينه بسته
 به پـاي دار قالي ها نـشـسـتـه

وطـن، يعني هنر، يعني ظرافت
 نـقـوش فـرش، در اوج لطافت

وطـن، يعني تفنگ بختياري
 غـرور مـلـي و دشمن شـکاري

وطـن، يعني « بلوچ و کردستان » با صلابت
 دلـي عـاشـق، نگـاهي با مـهـابـت

وطـن، يعني خروش شروه خواني
 زخـاک پـاک « مـيـهـن » ديـده بـاني

وطـن، يعني بلنداي دماوند
  زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند

وطـن، يعني « سهند » سرفرازي
 چنان « ستارخان »اش پاکبازي

وطـن، يعني سخن، يعني خراسان
 سـراي جاودان عشق و عرفان

وطـن، گل واژه هاي شعر خيام
  پيام پر فروغ پـيـر بـسـطـام

وطـن، يعني « کمال الملک » و عطار
  يـکـي نـقـاش و آن يـک مـحو ديـدار

در اين ميهن دو سيمرغ است در سير
  يکي « شهنامه » ديگر، منطق الطير

يکي من را زِ هَر، من، مي رهاند
 يکي دل را به دلـبر مي رسـاند

وطـن، خون دل « عين القضات » است
 نيايش نامه ي « پـيـر هـرات » است

خراسان است و نسل سربداران
 زجان بگذشتگان در راه ايران

وطـن، يعني « شفا »، « قانون »، اشارات
 خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات

نظامي خوش سرود آن پير کامل
 « زمـين باشد تن و ايـرانِ ما دل »

وطـن، آواي جان شاعر ماست
 صداي تار « باباطاهر » ماست

اگر چه قلب طـاهـر را شکستند
 و دستش را به مکر و حيله بستند

ولي ماييم و شعر سبز دلدار
 دو بيت طاهر و هيهات بسيار

وطـن، يعني « تو » و گنجينه راز
  تَـفَاُل از لـسـان الغيب شيراز

وطـن، دارد سرود « مثنوي » را
 زلال عـشـق پـاک مـعـنـوي را

تو داني « مولوي » از عشق لبريز
 نشد جز با نگاه شمس تبريز

مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است
 همان نقشي که در « نقش جهان » است

وطـن، يعني سـرود مـهـرباني
 وطـن، يعني درفش کاوياني

زعطر خاک ميهن گر شوي مست
 کوير لوت ايران هم عزيز است

وطـن، « دارالفنون »، ميرزاتقي خان
  شـهـيـد سـرفـراز فـيـن کـاشـان

وطـن، يعني « بهارستان »، مصدق
 حـضـوري بي ريا چـون صبح صـادق

زخاک پاک ما « پـروين » بخيزد
بهار ، آن يار مهر آيين، بخيزد

که از جان ناله با مرغ سحر کرد
 دل شـوريـده را زيـر وزبـر کرد

وطـن، يعني صداي شعر « نيما
  طـنـيـن جـان فـزاي مـوج دريا

وطـن، يعني « خزر »، « صياد »، جنگل
  « خليج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »

وطـن، يعني « ديار عشق» و اميد
 ديار ماندگار نـسـل خـورشـيـد

کنون اي « هم وطن »، اي جان جانان
بيــا بـا مـا بـگـو پـايـنـده ايـران

 

کيومرث
نخستين پادشاه و بنيانگزار سلسله پيشدادي در پيش از ظهور هخامنشيان.نام وي در اوستا گيومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتيان اورا نخستين انسان مي دانند.در زمان او مردم در غارها و کوهها بودند و بدن خود را با پوست حيوانات مي پوشاندند.
هوشنگ
طهمورث
جمشيد
پسر ويونگهان-چهارمين پادشاه پيشدادي.که جشن نوروز را بنيان نهاد و رسوم و ايين هايي شادي براي ايرانيان بر جاي گذاشت که اورا جم يا جمشاسب هم گفته اند.
فريدون
ايرج
 منوچهر
نوذر
 طهماسب
 کيقباد
 کيکاوس
 کيخسرو
 لهراسب
گشتاسب
پنجمين پادشاه از سلسله کياني.پسر لهراسب و پدر اسفنديار روئين تن گفته شده که زرتشت در زمان وي ظهور کرده و گشتاسب اولين کسي است که به زرتشت گرويده است و از مبلغان اصلي دين بهي مي باشد که در گسترش آن نقش مهمي ايفا کرده است.
بهمن
 هما
 دارا

مادها
600 سال قبل از ميلاد مسيح مادها بر ايران حکومت مي کردند پايتخت سلاطين ماد اکباتان(همدان) بود.

دياکو
بنيانگزار دولت ماد در سال 1332 پيش از هجرت محمد بود.مردم ماد اورا به پادشاهي برگزيدند.دياکو هگمتانه را به پايتختي خود در اختيار کرد و در آن بر روي تپا ها هفت دژ تو در تو ساخت و هر يک را به رنگ ويژه اي در اورد.دياکو 53 سال پادشاهي کرد و بر همه طايفه هاي ماد فرمانروايي کرد و پارس هاي انشان نيز پيرو او شدند.
فره ورتيش
(حدود سال 665-633پ.م.) پسر دياکو دومين شاه ماد بود.وي مانند پدرس با دولت اشور اغاز به جنگ کرد ولي شکست خورد و به دست پادشاه آشور آشور باني پال کشته شد.نام فرورتيش تلفظ ديگري از فرهاد است.

ادامه دارد....

جشن های 2500 ساله

 

کيومرث

هوشنگ
طهمورث
جمشيد

جمشيد

فريدون
ايرج
 منوچهر
نوذر
 طهماسب
 کيقباد
 کيکاوس
 کيخسرو
 لهراسب
گشتاسب

بهمن
 هما
 دارا


دياکو

فره ورتيش

هوخشتره
استياگ
کورش بزرگ

کمبوجيه
بردياي دروغين(گئومات مغ)
داريوش بزرگ
اردشير يکم(اردشير دراز دست)
خشايار شاي دوم
سغديانوس
داريوش دوم
اردشير دوم
اردشير سوم
ارسس
داريوش سوم

اشکانيان

مهرداد بزرگ
ارشک يکم
تيرداد يکم(اشک دوم)
آردوان يکم(اشک سوم)
فرباپت(اشک چهارم)
فرهاد يکم(اشک پنجم)
مهرداد يکم(اشک ششم)
فرهاد دوم(اشک هفتم)
اردوان دوم(اشک هشتم)
مهرداد دوم(اشک نهم)
سينا تروک(اشک دهم)
فرهاد سوم (اشک يازدهم)
مهرداد سوم(اشک دوازدهم)
ارد يکم(اشک سيزدهم)
فرهاد چهارم(اشک چهاردهم)
فرهاد پنجم يا فرهادک(اشک پانزدهم)
ارد دوم(اشک شانزدهم)
ونن يکم(اشک هفدهم)
اردوان سوم(اشک هجدهم)
تيرداد سوم:وردان(اشک نوزدهم)
گودرز(اشک بيستم)
ونن دوم(اشک بيست و يکم)
بلاش يکم (اشک بيست و دوم)
پاکور (اشک بيست و سوم)
اردوان چهارم
خسرو(اشک بيست و چهارم)
بلاش دوم(اشک بيست و پنجم)
مهرداد چهارم
بلاش سوم(اشک بيست و ششم)
بلاش چهارم(اشک بيست و هفتم)
بلاش پنجم(اشک بيست و هشتم)
اردوان پنجم(اشک بيست و نهم)
بلاش ششم
اردوازاد

ساسانيان

اردشير يکم(بابکان)
هرمز يکم
بهرام سوم
نرسي
هرمز دوم
آذر نرسي:شاپور دوم
اردشير دوم
شاپور سئم
يزدگريکم
بهرام پنجم
يزدگرد دوم
هرمز سوم
پيروز يکم
بلاش يا ولاخش
قباد يکم
جاماسب
قباد يکم
خسرو يکم(خسرو انوشيروان)
هرمز چهارم(ترک زاد)
بهرام ششم
خسرو سوم
جوانشير
پوراندخت
هرمز چهارم
يزدگرد سوم

 

آستیاگ

کورش بزرگ:

کورش بزرگ بنیانگذار حقوق انسان ها و آزادی و برابری بشریت است که جهان را دگرگون نمود.وی مقتدر ترین وبا تدبیر ترین افراد تاریخ جهان است به دلیل اخلاق و منش و کردار نیک منش نامش در تاریخ به ثبت رسید.او پیرو دین بهی زرتشت بود.که تاریخ همواره از او به عنوان یکی از نوابغ بشریت نام می برد.او پادشاه ماد را شکست داد.پادشاه لیدی را نیز مغلوب ساخت و بابل را که یکی از بزرگترین مراکز جهان ان روزگار بوده است با صلح و ارامش و رغبت مردمان  آنجا به کلی فتح کرد و پس از ورود به بابل به احترام به خدای مردوک آنان تاجگزاری نمود تا حسن نیت خویش را به ملت مغلوب به اثبات برساند به صورتی که آنان اورا فرستاده خدا می نامند .پس از آن بنای بزرگترین شاهنشاهی و امپراطوری تاریخ را بنا نهاد که در نهایت در سال ۵۲۸ قبل از میلاد در جنگ با سکاهای خون ریز کشته شد.هم اکنون تندیس سنگی این مرد بزرگ در سیدنی  استرالیا و یکی از پارکهای بزرگ ایلات متحد از طلای خالص نصب می باشد و اعلامیه او در سازمان ملل نقش سمبل آزادی و دموکراسی را برای نخستین بار در جهان ایفا می کند منشور جهانی حقوق بشر کورش هخامنشی ُ کورش بزرگ از دید شخصیت های برجسته جهانی تندیس سنگی از کورش بزرگ در ایالات متحده آمریکا لینک به کتابخانه فارسی رایگان جهت دانلود کتاب زندگی کورش بزرگ مشهورترین زندگی نامه کورش بزرگ اثر گزنوفون یونانی به نام کوروپدیا-به زبان انگلیسی.

کمبوجیه:

پسر بزرگ کورش بزرگ هخامنشی بود که به نامهای کمبوجیه دوم ُکمبوزیه و کامبیز نیز معروف است.طبق گفته هرودوت مادر وی کاساندانه بوده استُاما کتزیاس نقل کرده که مادر وی امتیس نام داشته است.کمبوجیه پس از کورش ُپدرش به سلطنت رسید.او با اقتداری ستودنی و باورنکردنی در سال ۵۲۵ قبل از میلاد سرزمین های مصر را به دلیل عمل نکوهیده مصریان در برابر ایرانیان که تعدادی از ایرانیان را در مصر کشتند و به تمسخر پرداختند فتح کرد و کل مصر به زیر چتر پادشاهی ایران در اورد .او پیرو مزدیسنا زرتشت بود و همواره دین بهی را دنبال میکرد وی برادری به نام بردیا داشت.کمبوجیه قصد لشگر کشی به مصر را داشت اما از بیم اینکه برادرش در غیاب او پادشاهی اورا بدست آوردُبرذیا را مخفیانه به قتل رساند.او به مصر لشگر کشید و این کشور را فتح کرد  به همین دلیل به وی در تاریخ لقب فاتح مصر را داده اند.در زمانیکه کمبوجیه در مصر حضور داشت خبر به سلطنت رسید برادرش بردیا را به وی دادند در حالیکه او برادرش را پیش از این کشته بود.کمبوجیه در بازگشت به ایران در گذشت.هرودوت چون او به خدای مصر(یک گاو) بی احترامی کرده بود اورا به ضرب چاقو کشته بود به او لقب دیوانه داد ولی این یکی دیگر از برگهای زرین خداپرستی  در ایرانیان آن روزگار بود.

بردیای دروغین (گئومات مغ):

نام پسر کوچک تر کورش بزرگ هخامنشی و برادر کمبوجیه دوم بود.کورش بزرگُ در بستر مرگ بردیا را به فرماندهی استانهای خاوری شاهنشاهی ایران گماشت.کمبوجیه دوم پیش از رفتن به مصر از آنجا که از احتمال شورش برادرش می ترسید دستور کشتن بردیا را داد.مردم از کشته شدن او خبر نداشتند و در سال ۵۲۲(۰پیش از میلاد) شخصی به نام <گئومات مغ> خود را به دروغ بردیا  نامید و بر کوهی نزدیک سهر ایرانی پیشیاوادا اعلام شاه بودن کرد.در متون تاریخی از وی به عنوان بردیای دروغین یاد شده است. 

ادامه دارد...

 

داريوش كبير:

 پسر ويشتاسپ ملقب به داريوش بزرگ يا داريوش اول، سومين پادشاه هخامنشي  بود.وي با كمك ديگر نجباي پارسي با كشتن گئومات مغ كه به عنوان برديا فرزند كورش بزرگ بر تخت نشسته بود سلطنت را به خاندان هخامنشي باز گرداند وي در سال 521 بر تخت پادشاهي ايران زمين جلوس كرد بزرگترين و شكوهمند ترين پادشاهي تاريخ ايران را پس از كورش بزرگ از خود بر جاي گذاشت.او پيرو دين بهي و مزديسنا زرتشت بود و همواره منش و بزرگي كورش كورش را دنبال مي كرد.پس از آن شورشهاي داخلي را سركوب كرد.نظام شاهنشاهي را استحكام بخشيد و سرزمينهايي چند به شاهنشاهي الحاق كرد .اغاز ساخت پارسه در زمان پادشاهي او بود . از ديگز كارهاي او حفر كانال بود كه درياي سرخ را به رود نيل و از آن طريق به درياي مديترانه پيوند مي داد.اين كانال در 2500 سال پيش ساخته شد كه بعدها به كانال سوئز معروف گرديد.طول اين كانال دريايي  به بيش از 161 كيلومتر مي رسيده است و از عرض آن دو كشتي به راحتي عبور مي كردند.داريوش بزرگ خطي جديد براي ايرانيان به وجود آورد كه بعدها از خطوط رايج دنيا شد.
داريوش بزرگ ايران را به بزرگترين كشور جهان مبدل رد(بيش از 28 كشور). داريوش بزرگ آموزش رايگان را براي قشر عوام كشور به صورت اجباري نمود و... اورا از ابر مردان ايران و جهان مي دانند مقبره او در دل  رحمت در مكاني به نام نقش رستم در مرو دشت فارس (نزديك شيراز) است.
شهرت او در غرب به خاطر وقوع نبرد نا موفق ايرانيان با يونانيان در مكاني به نام ماراتن، در زمان اوست.


خشايار شا:

از پادشاهان هخامنشي است.پدرش داريوش بزرگ و مادرش اتوسا دختر كورش بزرگ بود.نام خشايار شا از دو جز خشاي (شاه) و آرشا ( مرد) تشكيل شده است و به معني(شاه مردان) است.كنيبه هايي كه در كوه الوند و نيز در ارمنستان از خود به جاي گذاشت.او يكي ديگر از جانشينان بر حق پادشاهي هخامنشيان بود كه وي را فاتح سرزمين هاي اتن اروپا مي دانند.او اتن را به كلي تصرف كرد.
دليل لشگر كشي وي عدول كردن يونانيان از قوانين ان روزگار بود زيرا ليدي كه جزوي از ايران توسط يونانيان به اتش كشيده شده بود و خشايار شا  درصدد بر امد اين كار زشت را كه در ان زملن نزد ايرانيان گناه محسوب مي شده است جبران نمايد كه موفق نيز شد ولي ددر نبردهاي بعدي به ايران عقب نشيني كرد ولي اقتدار ايران را به زيبا ترين شكل حفظ نمود.

اردشير يكم(اردشير دراز دست):
پسر خشايار شا ملقب به اردشير دراز دست يا اردشير يكم پادشاه هخامنشي بود نخستين بار يونانيان به او لقب دراز دست دادند.از اين رو در بسياري از كتب و منابع اردشير دراز دست ناميده شده است.وجه تسميت اين لقب به گونه هاي مختلف آمده است.1.او دستان درازي داشت به طوري كه وقتي مي ايستاد دستش به زانويش مي رسيد. 2. دراز دستي كنايه از قدرت زياد و تسلط بر امور اس به خاطر تسلط او به اوضاع مملكت دراز دست ناميده شد.از زمان اردشير دراز دست تاريخ ملي با تاريخ اساطيري ايران در هم مي اميزد.در بسياري از منابع اردشير دراز دست و بهمن اسفنديار يكي دانسته شده اند.

خشايار شا دوم:
از پادشاهان هخامنشي بود .به گفته  تاريخ نويسان وي تنها پسر از ملكه داماسپيا بوده كه پس از مرگ پدر به پادشاهي مي رسد و45 روز بعد توسط برادرش سغديانوس به قتل مي رسد.

سغديانوس:
از شاهزادگان هخامنشي و پسر نا مشروع اردشير يكم است.وي برادرش خشايار شا ي دوم را 45 روز بعد از به سلطنت رسيدن به قتل رساند و خود به دست برادر ديگر داريوش دوم به قتل رسيد.

داريوش دوم:
با نام اصلي اخس(به يوناني)يا وهوك(به پارسي باستان) فرزند نامشروع اردشير يكم بود كه پس از شورش بر ضد برادرش سغديانوس در سال 442 (پيش از ميلاد) به سلطنت رسيد و نام داريوش را براي خود بر گزيد اين پادشاه هخامنشي  19 سال بر ايران حكومت كرد.داريوش از همسرش پريزا صاحب دو پسر به نامهاي اردشير و كورش شد و بعد از وي پسرش اردشير دوم به سلطنت رسيد.

اردشير دوم:
 پادشاه هخامنشي ، پسر بزرگ داريوش دوم و پريزا بود كه پس از مرگ پدر به سلطنت رسيد .اردشير در ابتداي سلطنت خويش شورشهاي برادرش -كورش كوچك- را سركوب كرد و سر انجام در سال 401(پيش از ميلاد) او را به قتل رسانيد.از اتفاقات مهم دوران سلطنت اردشير تلاش نا موفق او در تسخير مجدد مصر است.اين پادشاه هخامنشي تا زمان مرگ خويش 358 (پيش از ميلاد) بر ايران حكومت كرد.

اردشير سوم:
نام نخست اردشير سوم اخس بوده كه تصور مي كنند يوناني شده وهوك است، ولي وي پس از اينكه بر تخت نشست ، خود را در سنگ نبشته تخت جمشيد ارت خشثر يا اردشير ناميد.چنين نوشتند نويسندگان يوناني  ديودور و اريان ، نام اورا آرتا كسرك سس يا ارتا سس نوشته اند .ابو ريحان بيروني در اثار الباقيه وي را اردشير سوم و اخس ناميده اما در برخي نوشته هاي تاريخي اين شاه با اردشير يكم اشتباه گشته اند.

ارسس داريوش سوم:

(330-380 ق. م. ) اخرين پادشاه هخامنشي بود و از اسكندر شكست خورد.اين پادشاه كه او را در كتب پهلوي (دارا پسر دارا) خوانده اند فرزند آرسان پسر آستن و نوه داريوش دوم است.بنابر اين داريوش سوم نسبش با فاصله 3 نسل به داريوش دوم مي رسد و به همين جهت او را پسر دارا (فرزند داريوش دوم) گفته اند آغاز پادشاهي داريوش سوم با شروع حكومت اسكندر پسر فيليپ در مقدونيه تقريبا مقارن است و در سير تاريخ ع او مانند رقيبي است كه سرنوشت براي اسكندر تراشيده است.داريوش سوم در سال 336 ق.م بر تخت نشست و سلطنتي را اغاز كرد كه دوران كوتاه ان پر از وقايع بزرگ و در عين حال سوزناك است . پايان زندگي او در حقيقت پايان امپراطوري بزرگ هخامنشي است.

ادامه دارد...

به نقل از سايت تارنماي ايرانيان در استراليا

کپی شده از میگرانت - رامین عزیز

 

 

 

دوستان شايد همتون اين داستان را توي سايت خونده باشيد ولي بعضي ها كه نخوندند مطالعه كنند . كسي ميتونه توي مملك مادري اش(ايران) اينطور با تلاش و كوشش موفق بشه؟؟

به نظرم اين داس
تان بسيار جالب اومد :
این روزها بسیار زیاد میشنویم و یا میبینیم که قشر تحصیلکرده ایرانی روانه کشورهای غربی از جمله استرالیا میشوند. این قشر جوان حاضرند از همه چیز خود گذشته و به سرزمین آرمانی خود برسند. اما آنچه موجب شد گوینده نیز بدین مناسبت مطلبی را تقدیم خوانندگان عزیز کند، مطالعه نوشته هایی بود که توسط تحصیلکردگان ایرانی به تارنمای ایرانیان استرالیا ارسال شده است. با مطالعه این گفتار، این مطلب در ذهنم تداعی شد که چرا و چگونه مردان یا زنان متاهل پس از ورود به کشورهای غربی از کانون خانواده فاصله میگیرند و چرا افراد پس از گریبان شدن با مشکلات و آگاهی از دام آن رهایی نمیابند. به زعم گوینده این سطور، انسان‌هایی مانند منصور که بنا بر اظهار ایشان از مصاحبه و حضور در میان ایرانیان خودداری می‌کرد، نه به این دلیل بود که خود را بی‌نیاز از جامعه احساس می‌کرد و یا برای خود، شأن کاذبی قایل بود، بلکه ایشان و صدها مثل وی احساس می‌کردند و می‌کنند که نیازشان با اطرافیان متفاوت است و بین خود و اطرافیانشان خلأ فراوانی را می‌ بینند از اینرو در ابتدا از شرح تجربیات خود پرهیز میکنند. وضعیت ورود منصور با دیگر تحصیلکردگانی که این روزها مستقیما از تهران وارد استرالیا میشوند فرق دارد اما در انتها هر دو مهاجرت کرده اند.
منصور م. در سیدنی استرالیا میباشد که به شرح مختصری از زندگی خود و خانواده اش میپردازد. او میگوید، در این یادداشت در صددم تا به اختصار، دریابیم که بستر دوری گرفتن از خانواده چگونه ممکن است شکل گیرد و موضوعات مطرح شده به شیوه‌ای روشن بیان می‌کند که زمینه‌های گرایش به دوستان و شرایط محیطی کاملا مساعد بوده است.
***
من هم مانند هزاران ایرانی دیگر در ابتدای سفر، شور و شوق مهاجرت در وجودم طنین انداز شده بود و آن اشتیاق را با همسرم در میان گذاشتم. سال ۹۷ بود. همان سال که گوگوش از ایران رفت. سالی که بگیر و ببندهای جنبش دانشجویی و کتک کاری های کوی دانشگاه زبان زد همه بود. زمانی بود که دیش های ماهواره ها را زیر چادر استتار میکردند. از ایست و بازجویی کمیته به زنان بد حجاب تا بازرسی نوارهای داخل ماشین و بگیر و ببندهای اجتماعی. توی تهران بی در و پیکر انگار همه سیاسی بودند، هر جا که میرفتی، جایی نبود که مردم از گرانی و بیکاری و سیاست نگویند و معترض نباشند. از محل کار و اطرافیان همکار تا رسد به شوفر تاکسیها، آرایشگاه سلمانی، شب نشینیهای خانوادگی، و هر جا و هر جای دیگر همه یا اقتصاد دان بودند و یا سیاستمدار. خلاصه که جو طوری بود که همه مینالیدند. خیلی با خودم فکر کردم که چگونه از این همه نگرانیها، تورم و استرسها خلاص شوم. نزدیکان و دوستان میگفتند، باید منتظر ماند و دید که وضعیت چه میشود. میگفتند، "این همه آدم توی این شهر بی در و پیکر تهرون زندگی میکنند، ما هم روش". ولی من جور دیگری فکر میکردم و میگفتم، من محکوم به این زندگی نیستم و میتوانم وضعیت و شرایطم را عوض کنم. مثل صدها نفر دیگر میگفتم، چرا تمام التهابات و دغدغه ها در کشور ما تمامی ندارد؟ یا جنگ و انقلاب است یا روزی نیست که تهدید حمله آمریکا بهایران و .... سر زبانها نباشد. اصلا نقش من در این دنیا چیست؟ انبوهی از سوالات گوناگون دور سرم بود و از همه مهمتر به آینده پسر و دخترم فکر میکردم.
افراد زیادی در ایران زندگی میکردند که دارای مقطع تحصیلی لیسانس بودند و امورات خود و خانواده را از طریق شغل مسافرکشی میگذراندند. دو گزینه را برای خودم وضع کردم. یکی این بود که دست زن و بچه هایم را بگیرم و به خارج از آن شهر استرس زا و دود آلود کوچ کرده و به یکی از شهرهای شمالی ایران بروم و آنجا سکنی گزینم و یا راه کشوری خارج از ایران را پیش روی خود گذارم.
همسرم معلم مدرسه دخترانه بود و من پس از دریافت دانشنامه لیسانس معماری، آن را قاب کرده و به گوشه دیوار اتاقم چسباندم تا همگان افتخار مرا ببینند. در شغل شریف مسافر کشی مشغول بودم. قبل از آن از سیگار و سیگاریها متنفر بودم اما رانندگی با روزی یک پاکت سیگار برایم روزمره شده بود و به آن عادت کرده بودم. توی اون شهر هر روز چیزهای عجیبی میدیدم که بعدها برایم عادی شده بود. از نور بالا یا بوق زدنهای ماشینها برای سوار کردن زنان تا سوار شدن آدمهای عجیبی که از ماشین خودم هم پیاده نمیشدند. آدم حسابیها هم که مفسر و تحلیلگر سیاست و اقتصاد روز بودند. اظهار نظرهای متفاوت مسافران و دود و ترافیک یکسان و روزمره برایم غیر قابل تحمل و آزارنده شده بود. رانندگی خیلی شغل بدی بود.
فکرهایم را با همسرم در میان گذاشتم. او میگفت که با همین وضعیت در تهران ادامه میدهیم و زندگیمان را در همان شهر بی در و پیکر تهرون میگذرانیم. او تحت هیچ شرایطی حاضر نبود که دریکی شهرهای کوچک شمالی ایران زندگی کند، چون امکانات شهری کمتر و شغل فرهنگی خود را مطرح میکرد. اما بعد سخن از آینده بچه ها و تحصیلشان در کشوری پیشرفته به میان آمد. شاید اولین جرقه های ذهنی همسرم همان بچه ها و آینده تحصیلی آنان شد. به او میگفتم که آخه تا کی می توانیم به این وضعیت ادامه دهیم؟ بعد از چند روز از من پرسید که چگونه میتوانیم به خارج از کشور سفر کنیم؟ ... و به کجا برویم؟ چقدر هزینه در بر دارد؟ و از این قبیل سئوالها...
ما کسی رو خارج نداشتیم اما یکی از همکلاسیهای سابقم بنام کامران را در دوران دبیرستان میشناختم که به کانادا رفته بود. میدانستم که مدتی را در ترکیه گذرانده بود ولی هیچگاه از جزئیات آن چیزی به من نگفته بود. از طریق خانواده اش شماره تلفنش را در کانادا گرفتم و به او زنگ زدم. خوشحال بودم که پس از سالها مرا فراموش نکرده بود و خاطراتمان را هنوز به یاد داشت. هرطوری بود از او سوال کردم که چطور از ترکیه به کانادا رفته است؟ او گفت من هیچ حرفی یا پیشنهادی در این رابطه با تو ندارم! به او اصرار زیادی کردم و بالاخره به زبان آمد که راه پناهندگی را برگزیده است و در انتها گفت دیگر از من چیزی نپرس و هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. دوست داری با تصمیم شخصی خودت برو به ترکیه و میفهمی که چه کنی اما من به تو هرگز این پیشنهاد را نمیکنم. دلشوره عجیبی به دلم انداخت و آنروز روی حرفهای کامران کلی فکر کردم.
موضوع ترکیه را با همسرم در میان گذاشتم و بعد از صحبتهای زیاد تصمیم گرفتیم که تا آخر خط با هم باشیم. پس از آنکه خبر به گوش پدر و مادرمان رسید با مخالفت آنان مواجه شدیم. متقاعد کردن و تجزیه و تحلیل ایده من برای آنان غیر قابل پذیرش بود اما سرانجام ما کار خود را کردیم و تمامی اسباب و اثاثیه را بفروش رساندیم. با پیکان ابوطیاره که مشتریان زیادی هم برای مسافرکشی داشت خداحافظی کردم و زیر قیمت روز آن را روی هوا فروختم.

آن زمان درست در خرداد ماه سال ۹۷ بود و زمانی که حامد و نسیم، کارنامه امتحانات ثلث سوم خود را گرفته بودند. دو هفته آخر را منزل پدر زنم گذراندیم چون تمامی لوازم را حراج کرده بودیم. بلیطهای اتوبوس ترکیه را تهیه کردم و با خانواده رهسپار آنکارا شدیم.به مرز بازرگان که رسیدیم، دلایل خروجمان را جویا شدند و من با ترس و نگرانی، تعطیلات تابستانی خانواده ام را دلیل سفرم عنوان کردم. مشکل خاصی بوجود نیامد و به سلامت به آنکارا رسیدیم. پس از خستگی چند روزه وارد مسافر خانه ای شدیم. از صاحب مسافرخانه به زبان بی زبانی سراغ ایرانیان را گرفتم و توانستم آدرس مغازه ای را بگیرم و پس از پرس و جو و ساعتها گشت و گذار در شهر همزبانی پیدا کردم و آنچه در سر داشتم با او در میان گذاشتم. به من گفتند که باید یک مشت دروغ را به سازمان ملل تحویل دهم تا جواز ورود به یک کشور غربی را بگیرم. یا موفق میشوی و یا بر میگردی به همان جای اولی که آمدی! او مرا به جاهای دیگری معرفی کرد ...
در ابتدا گفتم چرا دروغ؟ من حاضر نیستم با شرایط موجود در ایران به زندگیم ادامه دهم، دلیلی از این واضح تر؟... اما میگفتند، برای آنان هیچ ارزشی ندارد و تو باید اثبات کنی که امنیت جانی در ایران نداری. من بزرگترین دروغهای زندگیم را در ساختمان سازمان ملل ترکیه گفتم و از آنکه شاهد کسانی بودم که زندگی مشقت باری در ترکیه داشتند، متاسف بودم و گاهی ترس و توهمات عجیبی وجودم را فرا میگرفت. در آن دوران زنان و مردان عجیبی را دیدیم و شبهای فقیرانه ای را سپری کردیم و من تنها به امید روزی بودم که از شرمنگی زن و بچه هایم در آیم. از نوشتن جزئیات بیشتر در دوران ترکیه خودداری میکنم و فقط خدا را شاکرم که از آن هفت خان رستم نجات یافتم و در نهایت به سلامت به مقصد رسیدم.
روزهای اول را در لیورپول سیدنی گذراندیم و با یک خانواده ایرانی که شرایطی مشابه ما داشتند و زودتر از ما به استرالیا رسیده بودند آشنا شدیم. من و همسرم مشغول کلاسهای زبان شدیم و بچه ها را به مدرسه معرفی کردیم. پس از گذشت چند ماه، به طرق مختلفی همچون خرید از فروشگاههای ایرانی، یا آشنایی همسرم با اشخاصی در آموزشگاه زبان انگلیسی با چند خانواده جدید ایرانی آشنا شدیم. دولت کمک مالی ناچیزی میکرد و حقوق مختصری را میگرفتیم که هرگز کافی نبود بنابراین مجبور بودم برای گذران زندگی کار کنم.
در اوایل ورود به کشور استرالیا، همه چیز جالب و زیبا به نظر میرسید. از آدمها، زبانشان، نوع لباس، خانه ها و طبیعت زیبایش. اما زندگی در استرالیا نیازمند کار و درآمد و دانستن زبان انگلیسی بود.
همان زمان، با چند ایرانی که در کار نقاشی ساختمان فعال بودند آشنا شدم و به زودی متوجه شدم که این دوستان، گویا سالیان سال است که مرا میشناسند. به پیشنهاد دوستان جدید، فردای همان روز با آنها در کار نقاشی مشغول شدم. طولی نکشید و بیش از یک ماه گذشت و من همچنان مشغول به کارم بودم.
در همان زمان بود که متوجه شدم پس از دو ماه از کار برای آقای نقاش از دستمزد ماهانه خبری نیست. یعنی هر بار به بهانه ای از پرداخت حقوق امتناع میکرد. در واقع با بیانی متفاوت از رکود و کسادی بازار کار یا فقدان نقدینگی دم میزد. تا اینکه یک روز از صاحب کار درخواست حقوق کردم، اما دوباره شروع به شرح زیان تجاری و .... کرد که برای من غیر قابل توجیه بود . آنان خود را از فرقه بهائیت معرفی میکردند و بارها به شرح خلاصه ای از این فرقه نوظهور میپرداختند و من هرگز علاقه ای به این گونه مباحث نداشتم. آن وضعیت برایم غیر قابل تحمل شده بود و طوری بود که میخواستم در یک شغل دیگری مشغول شوم. تاکسیرانی را پیشنهاد میدادند که هم کارش آسان است و هم برای خودت کار میکنی اما هم زمان زیادی را برای آزمون تاکسیرانی میطلبید و هم حاضر نبودم شغل مجدد ایران را تکرار کنم.
یکروز علیرغم میل باطنی، کارمان به مشاجره کشید و توانستم نیمی از حقوقم را که برای آن عرق ریخته بودم بگیرم، بنا براین از آنجا خارج شدم و به همان شغل اما در جای دیگری مشغول گردیدم. این بار فهمیدم که باید هر هفته با صاحب کار تسویه کنم که کار به مشاجره کشیده نشود.
همسرم به کلاسهای زبان انگلیسی میرفت و بچه ها سرگرم مدرسه خود بودند. بنظر میرسید که بچه ها خیلی خوشحال بودند چون کلاسها و برنامه های متفاوت تفریحی و ورزشی برای آنان مهیا بود. شبها که به خانه میرفتم، کتاب زبان انگلیسی میخواندم و سعی میکردم که از بچه های خودم اصطلاحات انگلیسی بیشتری یاد بگیرم. محیط کارم فارسی زبانان بودند و تقریبا هشت ساعت از روز را با آنان سپری میکردم، بنابراین فرصتی برای یادگیری زبان نداشتم جز آنکه شبها تمرین کنم.
پس از شروع به کار، حقوق ناچیز دولت هم قطع شد. برای داشتن اعتبار در استرالیا نیازمند بودم که مالیات بپردازم. در استرالیا شخص بدون پرداخت مالیات، هیچ اعتباری ندارد. خیلی از ایرانیها به همان جیره ناچیز دولتی غناعت کرده بودند و حتی سالها امور خود را از آن طریق میگذراندند. آنان از سستی وتنبلی به هیچ جا نرسیده بودند و جالب آنکه افکار زیرکانه خود را هم با دیگران سهم میکردند.
بعضی وقتها از این که کیستم و از کجا آمدم و به کجا میروم و آمدنم بهر چه بود ... ساعتها ذهن خودم را مشغول میکردم. گاهی اوقات دلم میگرفت و برای رهایی از غبار توهمات با همنشینی دوستان سر از کلاب های شبانه درآوردم. تعریفی که دوستان عزیزم از کلاب داشتند این بود: زدن دو لیوان آبجو، یاوه سرایی و جک و خنده و گذشت سریع زمان که برای سلامت روان و تحمل غربت استرالیا مفید است. بعضی از آنان میگفتند، کلاب بهتر از غر زدنهای زن خانه است. در واقع کلاب جایی بود که یا وسایل قمار فراهم بود، یا شرط میبستند و یا مشروب میخوردند. از دیدن آن همه زن و مرد بیکار متعجب بودم که اینان چه میکنند اینجا؟ برایم چیز جدیدی بود و شاید راست میگفتند، چون کمتر فکر میکردم و تصور میکردم که کلاب میتواند یک مسکن روحی جدید برای من باشد.


روز بعد دوباره به اتفاق بزرگان نقاش به کلاب رفتیم و دوستان برایم آبجو باز میکردند و من هم یکی پس از دیگری بالا میرفتم! دیری نپائید که با بازیهای جک پات و رولت و پوکر آشنا شدم. یک شب مشغول بازی بودم که شخصی از ته سالن فریاد شوق بر آورد و ما متوجه شدیم که شش هزار دلار برنده شده است! دوستان شروع به تشریح چگونگی قمار و برد و باخت شانسی کردند. خیلی از ایرانیها قمار میزدند و بعبارتی به آن عادت کرده بودند و چه بسا که دستمزد هفتگی خود را در ماشینهای کلاب میریختند و به امید برد چند هزار دلار روانه کلابها بودند. میخواستند یکشبه پولدار شوند و تمام بازیهای کلاب به امید بردن بازیهای شانسی و به دست آوردن پول قلمبه بود. این کار را همه روزه تکرار میکردند چون در صدد برگرداندن پولهای از دست داده خود بودند و این عمل روزمره برای آنان به یک معضل روحی به نام اعتیاد تبدیل گشته بود. میگفتند، "اگر فقط یکبار پول قلمبه ببرم دیگر دست از قمار و رفتن به کلاب برمیدارم".
حرفهای دوستان رویم بی تاثیر نبود، و بی میل نبودم که شانسم را امتحان کنم، شاید با یک یا دو بار میتوانستم چند برابر آن را ظرف چند دقیقه بدست آورم. طولی نکشید که ۸۰ دلار بی زبان، یعنی حقوق یک روز کاریم را از دست دادم و چیزی دریافت نکردم. وقتی از کلاب بیرون آمدم، احساس بدی داشتم و خودم را سرزنش میکردم اما دوستان همواره دلداریم میدادند که فردا باخت خود را جبران میکنم. همسرم که از دیر رفتن من حسابی شاکی بود، مدام پند و اندرز میداد و سرزنشم می کرد اما با باخت در کلاب حوصله شنیدن این چیزها را نداشتم. اعتراضهای همسرم مرا عصبانی میکرد چون آنها را بخودم شخصی و بسیار جدی میگرفتم و میخواستم راحتباشم. روز بعد دوباره به کلاب رفتیم و پس از بالا رفتن دو بطری آبجو کارلتون، ۴۰ دلار دیگر را داخل ماشین باختم، و حین ناراحتی و خود خوری بودم که ناگهان ماشین ۵۵ دلار به من برگرداند. خیلی خوشحال شدم، اما باز هم طلبکار بودم و میخواستم باز هم ادامه دهم چون شاید باز هم بیشتر میبردم. دیری نپائید که متوجه شدم چند صد دلار باخته ام و هر چه بیشتر تلاش میکردم کمتر بدست می آوردم. بردهای من بسیار ناچیز تر از باختها بود.
کم کم متوجه تغییرات وضع ظاهری پسرم شدم که نوع موهای خود را هر روز عوض میکرد تا شبیه به رنگ موهای اوزیها شود. او بیشتر وقت خود را جلوی آینه میگذراند و موهای خود را مانند زنان مش کرده بود. البته ایرادی به موهای بلند نبود ولی در خانواده ما چنین رنگ مویی برای پسر نوجوان جدید بود و من نمیتوانستم بپذیرم. به او گفتم: فردا که به خانه بر میگردم تو را با این وضع موی سر نبینم، اما هیچ تاثیری نداشت. دخترم لباس و کفش و کیف جدید میخواست و من در جواب میگفتم که همان چیزهایی که داری فعلا خوب است و زنم را به سهل انگاری و سلب مسئولیت در تربیت بچه ها متهم کردم و طولی نپایید که این جنجالها روی رابطه من و زنم تاثیر بدی گذاشت. احساس میکردم از فرزندانم فاصله گرفته ام و کم کم اعتبارم در منزل کمرنگ تر میشد. احساس گم شدگی و پوچی میکردم و هر بار پس از سرزنش خودم، احساس نا امیدی داشتم. شاید دلیلش آن بود که من هم عوض شده بودم و مهمتر از همه آنکه شهامت ابراز واژه "مقصرم" را نداشتم.
به هر حال پس از سالها تجربه زندگی حتی در شرایط سخت، میدانستم که شرایطم را از آنی که هست بد تر نکنم و در صدد راهی باشم تا مسیر درست را انتخاب نمایم. من به خانواده ام که همه چیز من بودند نیاز وافر داشتم و دنیای مجازی و تفریحات کلاب مرا از خانواده ام دور کرده بود.
بی پرده بگویم، صریح و واضح، داشتم یک الکلی قمار باز بد صفت میشدم که آخر و عاقبتش را فقط خدا میدانست. مانند کودکان گاهی اوقات گریه میکردم و بنظر در خود گم شده بودم و منشاء آن را دوستان عزیزم میدانستم که در جریان معرفتهای ایرانی و معذورات اخلاقی با آنان هم پیاله شده بودم.
تا اینکه روزی با یک پیر مردی آشنا شدم و راز دلم را به زبان کج و کوله انگلیسی به او رساندم. گویا سالیان پیش آن پیرمرد را یا در خواب و یا در زمانی که ایران بودم در ایران ملاقات کرده بودم ولی او هرگز چی زیادی از ایران نمیدانست! معمائی شده بود اما این پیرمرد بودایی دو پند به من داد. یکی اینکه خوار و حقیر شدن گناه بسیار بزرگیست و دیگری از امیال و هوسهای زود گذر بپرهیز که جز پشیمانی هیچ سودی ندارد. گویا به من تلنگری زده بود. تمام آنچه را که پیر مرد گفت ما بارها و بارها با بیانی متفاوت از دیگر بزرگان و یا کتابها شنیده ایم و خوانده ایم اما با گذشت زمان پندهای آنها را به دست فراموشی سپردیم. روز بعد ناخود آگاه مثنوی مولانا مرا به سوی خود خواند و آن را باز کردم و گویی که همان گفته های پیر طریقت را در سخن مولانا یافتم. با آنکه اشعار پیر طریقت و معرفت را بارها خوانده بودم اما از آن فاصله زیادی گرفته بودم.
تصمیمی گرفتم که گرد دوستان کلابی را خط بکشم و هر آنچه را که باخته ام گویی صدقه داده ام! از همان دم تاکنون دوست و رفیق خانواده ام شدم. شرایط کاری و محیط پیرامونم را عوض کردم و در یک کارخانه کالباس سازی مشغول بسته بندی کالباسها شدم. هر چند اجرت کمتری میگرفتم، اما با تمام وجود احساس خشنودی درون داشتم. دریافتم که عشق ورزیدن به همسر و فرزندانم در استرالیا بهترین صفت انسانیست که میتوانم داشته باشم. با همسرم مجددا در کلاسهای زبان انگلیسی ثبت نام کردیم. سه روز در هفته را به کلاسهای زبان اختصاص داده بودم و بقیه هفته را نیز با دختر و پسرم به باشگاه ورزشی "فیتنس" می رفتیم. با همفکری یکدیگر و مشاوره با روانشناس کودکان، در صدد راهی برآمدیم که فرزندانمان را در عین آزادی به راه صحیحی هدایت کنیم. هر هفته برنامه پیک نیک و یا پیاده روی را با یکدیگر برقرار کردیم و در تمام کارهای خانگی با هم سهیم شدیم.
طولی نکشید که با رضایت به آنچه که دارم احساس لذت کردم. اکنون سرپرست یک واحد تولیدی محصولات کشاورزی هستم و از شرایطم راضی میباشم. همسرم بصورت نیمه وقت کار میکند و مربی یک مهد کودک است. و ما همگی در خانه ای زیبا در شمال سیدنی زندگی میکنیم و هدفی جز خشنودی و سعادت فرزندانمان نداریم.
دخترم نسیم بصورت نیمه وقت در پایان هفته در یک اغذیه فروشی مکدونالد مشغول بکار شد. برای او خوب بود تا علاوه بر استقلال مالی، با مسئولیت پذیری آشنا شود و تجربیات کاری، ارتباط با دیگران و رفتارهای صاحب کار را مطالعه نماید. پسرم مشغول تحصیل است و جزء دانش آموزان ممتاز دبیرستان و قصد تحصیل در دانشگاه را دارد. او همچنین عضو تیم فوتبال نوجوانان محلی است.
من در سفرها و تجاربم چیزهای زیادی را دیدم و شنیدم، هم شاد گشتم و هم غمگین و متاثر، اما خوشحالم چون خیلی زودتر از آنکه زندگی خود را تباه کنم مسیر درست را انتخاب کردم. تجاربم را شاید در هیچ کتابی، دانشگاهی نه میخواندم و نه می آموختم. خوشنودم از اینکه به کانون خانواده ام باز گشتم و دیگر هرگز و به هیچ قیمتی آن را از دست نخواهم داد.
آری در سفرهای کوچک و بزرگ و سفر نهائی از کره خاکی بیائیم زندگی و معاشرت را از آینه بیاموزیم تا در آراستگی خود رفع نقصان نمائیم، آینه صفت بسیار خوبی دارد، پاکیزگی، صفا و صافی دل در غیاب دیگران ... ازآینه بیاموزیم رفتارفردی و اجتماعی را...