هی می خواهم نق نزنم. هی پیش خود می گویم مگر همه چه طور زندگی می کنند و این همه خوبند و خوشند و می خندند...اما نمی شود به خدا نمی شود. نمی دانم چرا می گویند این بد بینی است.. به خدا واقع بینی است. هر روز که چشمهام را به این صبح های مزخرف و پر دود و دم این روزها باز می کنم تصمیم می گیرم مثل این همکارهایم باشم که طوری زندگی می کنند که انگار فقط شوهر الدنگ و توله های قدو نیم قدشان تنها تنابنده های روی این کره خاکی اند و هیچ چیز دیگری برایشان مهم نیست... مگر می توانم...تا حلقوم داریم توی لجن فرو می رویم.

این روزها خیلی فکر می کنم به این که بار بستن و رفتن از این مهلکه شاید تنها راه نجات باشد. یک زمانی آدمها کوچ می کردند برای ارتقای زندگی شان اما الان بحث این حرفها نیست. بحث نجات خودت است.  مشاورم می گفت که هر جا بروم این دردها را نیز با خود می برم. اما من فکر می کنم لا اقل آنجا دغدغه حداقل حقوق انسانی را که نداری. آنجا قانونمندتر از این است که آدمها پایشان را روی سر هم بگذارند تا بالا بروند. آدمها دارند همدیگر را می جوند اینجا...

... و حالا با شمایم! شما که بار سفرتان را بسته ایدو رفته اید و  از این وانفسا جسته اید! آنجا چه طورید؟ آیا واقعا دردهای وطن را توی بقچه هایتان به همراه خود برده اید؟ یا نه آزادید و فارغ از آنچه که اینجا آزارتان می داد زنده هستید و زندگی می کنید؟

 

http://silentwords.blogfa.com   ضمن تشكر از نويسنده محترم بر گرفته شده از اين سايت